سلام.
خدایا شکرت.
ای خداتو امروز همه ی نعمتهای دنیا رو به من تموم کردی.خدایا من به خاطر این عزیزترین نعمتت تا آخر عمرم شکرگزارت هستم. زندگی من با این نعمت مهربون از این رو به این رو شد.
امروز تولد عزیز ترینمه. تولد مهربون ترینمه. فقط میتونم بگم...بگم.... بگم که:
آسمونیه عزیزم سالروز نو شکفتنت مبارک.![]()
![]()
میخواهم که گوش به سخنانت بسپارم ;حتی اگر در مشکلات خود غرق باشم.
می خواهم هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم,نه اکنون,بلکه هر زمان که خودت می خواهی.
می خواهم رفیق شفیقت باشم ,می خواهم تو را به اوج برسانم;
خواه توانش را داشته باشم خواه از انجام آن عاجز باشم.
می خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم که گویی اولین روز میلاد توست.نه اون روز خاص,که تمام روزهای سال.
به حرف هایت گوش خواهم داد.
در کنارت می مانم,در آن زمانی که آهنگ نبرد کنی!!!
در کشاکش مراحل زندگی برایت دعا می کنم و همیشه موفقیتت را از خداوند خواستارم همان گونه که لیاقتش را داری.
می خواهم برایت بهترین دوست باشم که تا کنون داشته ای.امروز,فردا,فرداهای دیگر.تا آخرین لحظه ی حیاتم.(هر موقع که خودت اراده کنی)
شاید بپرسی چرا؟؟؟
چون تو نیز برایم بهترین دوستی هستی که تا کنون داشته ام!!!!!![]()

نمی دانم این چه حسیه که خدادر وجود آدما گذاشته؟؟؟انقدر تحمل دوری و جدایی برات سخته که روز به روز به خدا نزدیکتر میشی!!!!برای او و دنیا طلب برکت و رحمت میکنی خالص میشی .اونقدر که حس زیبات خودتو هم زیبا میکنه.
میدونم که دیر زمانی است که دارم زیبا میشوم.زیبا.لحظه به لحظه!!!!!!!!!!
ولی افسوس او..........هرگز نمی داند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم.............
ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.......
مردممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
آسمونیه من خیلی خوبه خیلی دوست داشتنیه ولی من بدم.نمیدونم چی بگم اولین باره که از اون مینویسم ولی برای اون نه!دلم گرفته!تو بهم بگو....تو سوالمو جواب بده....من ,منی که تو این دنیا فقط آسمونیمو دارم که واقعا عاشقشم چی کار کنم که دوسم داشته باشه و براش مهم باشم. . .![]()
شستم
ولی . . .
گفتی جور دیگر باید دید!
دیدم
ولی . . .
گفتی زیر باران باید رفت!
رفتم
. . .
ولی او نه چشمهای خیس و شسته ام را
نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:دیوانه ی باران ندیده

اشکهای من در زیر باران ناپدید میشد ولی صدای خنده ی تو در رعد و برق می پیچید ,تو به من گفتی خوشحال باش از اینکه از دشمنت جدا میشی,تو دشمن من نبودی ... تو مونس و عشق من در لحظه های بی کسی بودی . . . صدای هق هق گریه هایم حتی آسمان را به غرش شدیدی وا داشت,ولی قلب تو را نه!!!!!!!!!!!!تو فقط می خندیدی,به من...به اشکهایم در تمام این مدت که دستهایم روی صورتم بود چهره ات را ندیدم ولی وقتی دستهایم را برداشتم دیدم تو نیز گریه می کنی و اشک می ریزی و خنده ها را برای دلداری و نفرت من زمینی از تو ی آسمونی بود.وقتی که من با دستهای نحیفم اشکهات را پاک کردم,آری اشکهای تو سوزانتر از اشکهای من بود,ولی تو با بی رحمی تمام دستهایم را کنار زدی و دوان دوان به جلو رفتی و بین قطره های باران و اشکهای من گم شدی .
از آن لحظه هرگز تو را ندیدم ولی هر وقت باران می بارد ... شبها به بیرون می روم و آنقدر تو را صدا می زنم که از نفس میفتم ولی تو هیچ وقت پیشم نمی آیی...من این را در اشکها و خنده های آن شب دریافتم.
ای باران ببار ... برای همیشه...برای سالیان طولانی ...مثل دل من...آنقدر ببار که تمام دنیا را آب فراگیرد.ای ابرهای سیاه سراسر آسمان تیره قلبم را بپوشانید روی خورشید را بگیرید و نگذارید که بتابد من دیگر از نورش خسته شدم من نمی خواهم بدون اون خورشید هم بتابد... می خواهم آسمان سیاه باشد.باران ببار و من فقط یاد او باشم به او و خوبیهایش و بدیهایش. به او و قلب همیشه طوفانش به او فقط به او
به تو میگم که نشو دیوونه ای دل به تو میگم که نگیر بهونه ای دل
من دیگه بچه نمیشم آی دگه بازیچه نمیشم
به تو میگم عاشقی ثمر نداره واسه تو جز غم و دردسر نداره
یکی از اون بالا انگار داره می شنوه صدامون,به گمونم که اثر داره دعامون
همسفر ای هم ستاره را بیفتیم که خودش داره هوامون ,دل اون سوخته برای گریه هامون
که خودش داره هوامون. . .
کلید بارون تو دستامونه,می شیم روونه,شونه به شونه . . .
بهش بگید,بهش بگید کسی که دوره ز رویت میمیره در هوای کویت,شاید باورش بشه که صادقانه براش میمیرم.
ای نورانی ترین ستاره ی آسمان دلگیر قلبم:تمام دیوارهای زمین را به سلامت گذروندم ,آمدم در کنار تو,تویی که مظهر عشق و پاکی هستی,دستانم را بگیر و بگذار صادقانه در کنارت به زندگیه مردگیم ادامه بدم,ای فرشته ی آسمونی منو بگیر زیر پرت . . .
هر موقع که تو بخوای من میرم,میرم جایی که به راحتی بدون وجود مزاحم عاشقی مثل من به زندگیت ادامه بدی,با هر کسی که می خوای,حسودیم میشه کسی تمام زندگیمو ازم بگیره...
در جان عاشق من میل جدا شدن نیست
پر بسته قفس را میل رها شدن نیست
من با تمام جانم پر بسته و اسیرم
باید که با تو باشم در پای تو بمیرم
کسی که به خشم تو عادت کرده,کسی که از تو می ترسد و واقعا" منکر حقایق میشود, کسی که وقتی با او درگیر می شوی,با شادی,با گفتن عزیزم,همه چیز را حل میکند. کسی که سعی میکند هیچ وقت چیزی نگوید تا مبادا بدت بیاید,کسی که آرزوی تو را دارد, کسی که وقتی نگاهش میکنی آنچنان معصوم و پاک میشود که انسان را از خود بی خود می کند,کسی که همه چیز را در لحظه ی دیدار تو می بیند,کسی که با قهر در روز,درخواب شب خوش می گذراند,کسی که منت تو را می کشد,آری و بالاخره کسی که برای آسمانیش می میرد,او که در نظر بعضی ها معجونی از عشق و نفرت است,در انتظار توست . . . !!!
سلام دوباره اومدم با عشق و علاقه بنویسم.فصل خزون تنهایی هام تموم شد!!!!!!!!!!!
آره دوباره آسمونیم برگشت.بیشتر از قبل دوسش دارم بازم برای اون مینویسم با همون احساس قشنگ گذشته. . .![]()
هر کی به من یه زخمی زد تو دیگه خنجر نزنی
هر کی رسید دروغی گفت دوست دارم ولی نداشت
هر کی اومد جای دوا نمک رو زخم من گذاشت
بیا یه فرقی داشته باش با هر کی اومد و نموند
با اونکه رو تنم یه زخم به جای یادگار نشوند
بیا یه فرقی داشته باش با همه آدمای بد
با اونکه دشمنم بود و سایمو با تبر می زد
برگ دورنگی رو واسه من یکی دیگه رو نکن
تازه می خوام جون بگیرم باز دوباره شروع نکن
چیزی رو از دست نمی دم یا منجی روح منی
یا آخرین تیره خلاص به قلب مجروح منی
روز اخر ولی دیدم که بدون تو میمیرم
کار دنیا خنده داره وقتی پای عشق تو کاره
توبه میکنی ۱۰۰۰ بار عاشقش میشی دوباره
من می خوام خونه بسازم توی مهربون دسات
من می خوام که جون بگیرم باز دوباره از نفسهات
نگو این یک تب تنده,کار از این حرفا گذشته
اسمتو تو سرنوشتم,خود سرنوشت نوشته
اولش از رو هوس بود که یه بارش ما رو بس بود
ولی بعد وقتی نبودی واسه من دنیا قفس بود
اگه عشق ما هوس بود که یه بارش ما رو بس بود
ولی بعد حس نیازت,واسه من مثل نفس بود
از دشت سبزی زندگیش را خواستم.گفت:زندگی ات سبز تر از اوست.
از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم.گفت:قلبت به اندازه ی اقیانوس است و آرامشت نیز.
از ماه تابندگی صورتش را خواستم.گفت:وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.
به فکر فرو رفتم .من در قبال دستان گرمت,چشمان پاکت,سبزی زندگی ات,بزرگی و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز...
این....بگیر نترس,می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعضی وقتا اون قدر شیفته ی خودمون و حرفامون میشیم که فراموش می کنیم که ما هم یکی از همین آدما هستیم که خدا آفریده تا از کنار هم بودن لذت ببرن.از عقاید خودمون یه قانون می سازیم که اگه کسی زیر بار این قانون نره اون وقته که آسمونه خدا رو به زمینش می رسونیم.نمی دونم بگم جالبه یا جای افسوس داره که ما نادانسته خودمونو جدی می گیریم که اگه کسی بخواد به اونا چپ نگاه کنه از قلمروی احساس ما بیرون میشه.چرا باید قانون زندگی دیگران رو ما وضع کنیم؟؟؟واقعا همه آدما باید اونجوری زندگی کنن که ما دلمون می خواد؟؟؟و یا هر موقع که ما می خندیم بخندن و با گریه ی ما گریه کنن؟؟؟شاید پذیرش این سخت باشه ولی باید بپذیریم که هر کس برای خودش یه چارچوب فکری ترسیم کرده که قوانینش در اونجا وضع شده.کاش یاد بگیریم که به قوانین همدیگه احترام بذاریم و اجازه بدیم پدران و مادرامون همین طور باشن که هستن و پدر و مادر ها,فرزندانشونو همین طور که هستن دوست بدارن و همه و همه ,دوست,معلم,همسایه,کارگر,کارمند,آسمونیه من و .... با قانون خودشون زندگی کنن تا اونجایی که این توهم براشون پیش نیاد که چارچوب فکریه دیگران یه بی قانونی نابخشودنیه که حداقل مجازات اون اینه که بگن:"ای ی هیچی نوفهمه"!!!(به قول شیر فرهاد)
خوبه به رفتارهامون کمی بیشتر فکر کنیم!!!!!![]()
![]()

صد دایره عیش و نوش در کامم کن
من آتش سرکشم در این بستر خاک
برخیز و به هر بهانه ای رامم کن
پاییزم و زرد,نوبهارانم کن
فریاد کویر و چشمه سارانم کن
این قطره ی ناچیز به دریا زده را
چون ابر بهار بگیر و بارانم کن
از خواب گران بر عشق تو برخیزم
بر دامن پر نوازشت آویزم
چیزیست که دل هوای جانان دارد
جانانه تویی ز غیر می پرهیزم
ای عشق!بیا خلاصه ی هم باشیم
با جاذبه های لحظه توام باشیم
از دایره های نور نشئت گیریم
از دیدن یک دریچه خرم باشیم
در خلوت شب یاد تو را بوسیدم
پیمانه ی می ز عشق تو نوشیدم
آن گونه شدم مست ز مینای تو من
کز گرمی آن تا به سحر جوشیدم
صد بار مرا زمانه در هم کوبید
هر پاره ی استخوانم از هم پوسید
تنها تو شدی بهانه ی بودن من
عشق تو بهاری شد و در من کوبید
دوست دارم ما یه جور,از همدیگه جدا بشیم
فکرشو کردم و گفتم,واسه چی دیوونه شیم
بهتره ما هم مثل تموم عاقلا بشیم
می دونی؟دیدم نمیشه من و تو با هم باشیم
هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم
ما دو تا اسیر هم شدیم ,یه جور بد
کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم
دور شدیم از حرف های روزای آشناییمون
سخته ولی بیا باز مثل غریبه ها بشیم
ستاره خواستم بچینم دیگه دستم نرسید
ما باید نزدیک تر از این به ستاره ها بشیم
یه چیزی مثل یه شک منو رها نمیکنه
بیا امشبو,من و تو غرق یه دعا بشیم
فکرشو کردی دیگه خدا,ما رو دوست نداره؟؟
بیا باز بنده های عزیز واسه خدا بشیم
خواستم امتحان کنم تو رو,ببینم چی میگی؟؟
بیا به هر چی بود تو شعر بی اعتنا بشیم
هر روز می آمدی پای پنجره اتاق حوصله ام,منتظر می ماندی و گاهی آرام حرفهایی می زدی که می دانستم اولین شنونده ی آنم و این مرا مغرور می ساخت.هر پنجره ای که تو پای آن بری,بی شک باز می شود...یادم هست روزی شعری به من هدیه دادی که معنایش شبیه خیال من بود.ابتدای شعر گل سرخی گذاشته بودی.شعری که حرفهای مشترک تو و نویسنده ی شعر و هر عاشق حقیقی دیگه بود.گویی می خواستی برای اثبات حضور عشق روی زمین ,نشانه ای نشانم داده باشی و باورم را آسان کرده باشی.
آسمونی عزیزم!من آن روز گرفتار "عقل"بودم,نه آن عقل حقیقت جوی آزاد!عقل آلوده به عرف,آمیخته به غرور !!!!!
آن شعر را خواندم و هرگز آن را اینچنین عمیق که امروز می فهمم,نفهمیدم!!تنها فهمیدم سخن از معنای عظیمی ست که فکر کردن به آن نفس را سنگین می کنه و بودن را سخت!!روزها گذشتند و من همچنان آن شعر را در کتابخانه ام,میان کتابها,پنهان کردم و تنها زمانی که سراغ کتاب هایم می روم نگاهی به آن میکنم و برای زمانی روحم آشفته می شود.
گاهی تمام روز سعی می کردم فراموشش کنم و تمام شب نگاهش می کردم و بر تردید هایم می گریستم.خیلی از ما همینطور هستیم.درونی پر,حضوری تهی,دلی عاشق و نهان,عقلی خودپرست و آشکار!هیچ وقت نمی خوایم خودمان,خود را تعریف کنیم.عادت کردیم که شناختمان از خود,نظرات و قضاوت های دیگران باشد و اینطوره که همیشه هراسان از نگاه دیگران نقابی ساختیم.نقابی که بیش از چهره ی حقیقی مان باورش کردیم.تمام عمرمان را صرف نگهداری و زیبایی این نقاب می کنیم و خود آرام آرام پشت آن,پیر تر,خود فراموش تر,افسرده تر و تنها تر می شویم!!!!!!!!بهتره که اینطور نباشه.
تمام احساسها با دستپاچگی قایقها ی خود را از انبار های خانه های خود بیرون آوردندو تعمیرش کردند.همه چیز از یک طوفان شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند.
در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او بر قایقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد.
آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند!!!!!
قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند.جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب می رفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.
او نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترک کرده بود .فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست.
اول کسی جوابش را نداد.در همان نزدیکی قایق ثروتمند را دید و گفت:ثروتمند عزیز به من کمک کن.ثروتمند گفت:متاسفم قایقم پر از پول و طلا و شمش ست و جایی برای تو نیست!
عشق رو به غرور کرد و گفت:مرا نجات می دهی؟؟
غرور پاسخ داد:هرگز تو خیسی و مرا خیس می کنی!
عشق رو به غم کرد و گفت:ای دوست عزیز مرا نجات بده.
اما غم گفت:متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم.
در این حین خوشگذرانی و بی کاری از کنار عشق گذشتند ولی عشق از آنها کمک نخوست.
از دور شهوت را دید و به او گفت:ایا به من کمک می کنی؟؟؟شهوت پاسخ داد البته که نه!!!!!!من سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی همه می گفتند تو از من برتری,از مرگت خوشحال خواهم شد.
عشق که نمی توانست نا امید باشد رو به سوی خداوند کرد و گفت:خدایاااااااا مرا نجات بده.
ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانایی یافت.
آفتاب در آسمان پدیدار می شد و دریا آرام تر شده بود .جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند
عشق بر خواست به دانایی سلام کرد و از او تشکر کرد
دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت:من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بیایم چون شجاعت هم قایقش از من دور بود نمی توانست به نجات تو بیاید.
تعجب می کنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟؟
همیشه می دانستم درون تو نیرویی هست که در هیچ کدام از ما نیست.تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی.
عشق تشکر کرد و گفت:باید بقیه را هم پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داد؟؟
دانایی گفت که او زمان بود.
عشق با تعجب گفت:زمان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دانایی پاسخ داد:بله این فقط زمان است که می تواند بزرگی و ارزش عشق را درک کند!!!!
همین لحظه هم بسیار دیر است
افسوس خواهی خورد.....
زمانی که آن سوی سیمها
کسی,بی احساس می گوید:
"شماره ی مشترک مورد نظر
در شبکه موجود نمی باشد"
به حساب خیال بافی ام نگذار
اما ستاره ای دارم
در تیره ترین شب ها!!!!
اونم ستاره ی آسمونی خودمه!!!!
هر چی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبهای بی قراری مال من
منمو حسرت با تو بال شدن
تویی و بدون من رها شدن
آخر غربت دنیاست مگه نه؟؟
اول دو راهی آشنا شدن
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دل تو شکسته بودم همه ی قصه همین بود
می تونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا
اما بیدارم و بی تو ,مثل تو تنهای تنها
ایستادهای و بودن را نفس می کشی,آری همان وقت که اسطوره ی ذهنت آرام به سوی تباهی می رود,همان جا که تو سطر آغاز افسانه ها میشوی ,همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی ,یک نفر شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست,شاید هنوز دلی برای نگاهت می تپد.و آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه ی خاک گرفته و قدیمی ذهنت "گذشتن ها"را معنا میکنی آرام به بوم هزار رنگ خاطرات شیرین و مهربانی سر کش از شعله های جنون بیندیش.
پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده ی دیوارهای کاه گلی غرور باشی,چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت حصار های سکوت را هم ببینی.باور کن آنجا ,آن سوتر دیوارهای کاه گلی غرور ,درست پشت حصارهای کاغذی سکوت,دنیای روشنی است پر ار اقاقی هایی که به دنبال رز ها می دوند ,باور کن آسمان آنجا مثل آسمان "هر جا" نیست آنجا جایی نیست که رودهایش برای عبور اجازه بخواهند,باور کن آنجا عاشقی چشم به راه توست.
ـ (قابل توجه دوست مهربانی که امیدت را از دست دادی)
با تو قسمت می کنم
شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستان نداشته باشد;اما...
برای لحظه ای می توانی
گرمای عشق واقعی را
در دستانت احساس کنی!!!
از لابه لای ابرهای سردرگم و بی نشان,
و اوج را حس خواهم کرد
اوج وجود,
اوج هستی و ...
من یک زمینی ام
پاهایم گرما و سرمای زمین را حس کرده اند,
گاه خارهای زمین پاهایم را آزرده اند
و گاهگاهی سبزه با طراوتش,آرامش را برایم به ارمغان آورده است.
همیشه آسمان را در آغوش گرفته ام,
و همواره او را در آغوش می فشارم,
تا اینکه روزی برسد که با او یکی شوم.
بهم اطمینان بده که راهی رو که در پیش گرفتم,منو به مقصد میرسونه.بهم اطمینان بده که کمکم می کنی و باهام همسفری تا آخر جاده.خیالم رو راحت کن .کاری کن که از هیچ چیزی نترسم,بهم یاد بده که گول نخورم,بهم اعتماد به نفس بده.بگو,با صدای بلند بگو,این راسته که هر جا برم باهام می آی.سایه به سایه,قدم به قدم,پهلو به پهلو.
بهم قول بده وقت غروب که دلم می گیره کنارم باشی و برام از روشنی صبح فردا بگی.قول بده اگه یه وقت پام سر خورد,نذاری بیفتم ته دره.بیا و رفیق نیمه راه نشو,اینو از همین جا قول بده.نمون اینجا تو این مرداب به خیال اینکه می خوای پشت سرم آب بریزی و منو از زیر قرآن رد کنی.بیا با هم از زیر قرآن رد شیم و اشکی که از چشمامون سرازیر میشه همون آبی باشه که پشت سرمون می ریزن.تا لب مرز مقصد,تا لب مرز لبخند,نه!!تا لب مرز ابدیت همراهم باش.بیا با هم بزرگ شیم .نه!! اصلا بیا که من با وجود تو بزرگ شم.بیا با هم پیمان ببندیم که همیشه راهمون یکی باشه.من پای این پیمان رو امضا می کنم. تو چطور؟؟؟؟؟
کمکم کن راهروی خوبی باشم.نه تند برم, نه یواش,درست در کنار تو
کمکم کن پرنده ی خوبی باشم.نه بالا پرواز کنم ,نه پایین,درست در کنار تو
کمکم کن درست به رویا برم.نه واقعی,نه دروغ,درست در رویا ی تو
کمکم کن قایقران خوبی باشم.نه به راست برم,نه به چپ,درست به طرف تو
کمکم کن یه همدم واقعی باشم ,درست مثل تو...
میدونی نیاز دلامون پر کشیدنه اما نه تا اوج آسمون,که تا غروب سرخ هر چی نگاه غمگینه.دلم می خواد همیشه یه پله بالاتر باشم,پله ای که من رو برسونه به ابرها,جالبه نه؟؟وقتی آدم زمینی باشه و بخواد آسمونی بشه,دلش زندونی قفسه های تنگ سینه اش باشه و بخواد به اون دور دورا سرک بکشه.احساس کردی که گاهی اوقات دلت دیگه تو سینه ات بند نمیشه همون موقع که دلت میگیره همون موقع که طاقت دلت تموم میشه.از چیه یا بهتر بگم از کیه؟؟از خیلی ها از اونا که به دلت سنگ میزنن.فکر می کنن دلای آدما اگه بشکنه میشه یه جوری کنار هم چیدش.اما تو که خوب میدونی چینی بند زده که چینی نمیشه,دلای ما آدما که....
دلم میخواد,قاصدک ,نگاه کسی که دوستش دارم رو سوار طلوع بی غروب زندگی کنه....
می بینی خواسته ی
دلای آدما همیشه از جنس بلوره.خود ماییم که به بلور آرزوهامون شکل میدیم جوری که به قالب آرزوهامون درآد.زندگی ما آدما ,رو گردونه ی همین آرزوهای کوچیک و بزرگ می گرده.جایی که این گردونه وایسه ,ما به آرزوهامون میرسیم.پس بذار همین جا یه دعا کنم:
خدایا:
همه ی اونایی که دلاشون آسمونیه,نگاهشون بارونیه,خنده هاشون بی ریاس,گریه هاشون یه دنیا شبنمه,به همه چیزهایی که تمنای درونشونه,برسون.آمین
دنیای سبز دوستی ها,یه دنیای بی خزونه,اگه باغبونه دلامون دریچه ها رو روی هجوم تردیدها ببنده ما برای به یاد هم بودن به چند خط نوشته یا یه شاخه گل رز یا یه عکس یادگاری نیازی نداریم.برای اینکه من و تو یاد هم باشیم تنها یه خاطره هم می تونه خاطره ساز دوستیهای ابدیمون باشه .خاطره ی کوچیکی,از همه ی با هم بودنهامون.حالا دیگه تداوم دوستیمون دست خودمونه به این که چقدر نسبت به هم صادق باشیم ,بی ریا و با ایمان.
نمی دونم کجای راه دوستی هستم ,ابتدا؟نیمه راه؟اما هر جا که باشم بذار آینده ی دوستیمون رو با این جمله زلال کنم که :خیلی دوستت دارم آسمونیه من!!!!![]()
![]()
خیلی زیبا هستی زیبایی ات در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.آن قدر زیبا هستی که دلم نمی خواد حتی لحظه ای چشم از چشمانت بردارم.چشمهایت آیینه ی زندگی است سرشار از صداقت و یکرنگی.
احساس می کنم که تو لیاقت به دست آوردن همه چیز را داری.احساس می کنم تمام دنیا و کائنات فقط و فقط به خاطر تو در گردش و تکاپو هستند.
روح بزرگ و خدایی ات آن قدر زیبا و خواستنی است که نه تنها من بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کند فقط کافی است لبخند بزنی.
اگر به خودت ایمان پیدا کنی می توانی حتی کوهها را هم جا به جا کنی در مقابل ایمان و اراده تو هر کاری شدنی است.همه جنبه های تو برایم دوست داشتنی است.آنقدر در کنار تو بودن برایم لذت بخش است که تمام غمها و غصه هایم را فراموش می کنم.در مقابل روح ملکوتی تو حتی غمها و غصه های بزرگ هم می تواند مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد.اصلا ارزش تو بیش از این است که لحظه هایت را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.
آغوش گرم و مهربان تو می تواند پناهگاه من باشد.روح یگانه و خلاق و بی انتها ی تو در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده است.
و تو ای ستاره ی زمینی تمام وجودم را از عشق خود لبریز کردی و از همان دیدار اول هر زمان که تو را می بینم بر لبانم "فتبارک الله احسن الخالقین"جاری می شود.پایدار باش که بی تو نابودم......